تنها خودش می دانست!

  تنها خودش می دانست!

 صدایش می زدیم "داداش". شب که ازکار به خانه برمی گشت، همه ی چشم ها به دستش دوخته می شد. گاهی من با مریم و مرتضی چشم و ابرو می آمدیم و یواشکی شرط بندی می کردیم که توی کیفش چه چیز هایی برایمان خریده و آورده است. هر کدام آن چه را که آرزویش را داشتیم، آهسته بیخ گوش دیگری می گفتیم. من می گفتم : "کاش برایم شکلات خریده باشد." مرتضی می گفت: " خدا کند واسه ی من یک جفت جوراب خریده باشد." آخر، ماه ها بود که نوک جوراب هایش سوراخ شده بود. مریم می گفت دلش سنجاق سر با دو تا شانه که روی شانه هایش یک سیب قرمز داشته باشد، می خواهد. مرتضی به پهلویش می زد و می گفت: "خانم را باش. چه توقعاتی دارد." خلاصه تا داداش لباسش را در بیاورد و سراغ کیفش برود، دل توی دل ما بند نمی شد. یک وقت ها هم از این که می دید ما ساکت نشسته ایم و جیک نمی زنیم، می گفت: "چرا موش شدید و چیزی نمی گویید؟" آن وقت، من و مرتضی به یکدیگر نگاه می کردیم. مرتضی می گفت دلش پیچ می زند. بدجنس دروغ می گفت. من که می دانستم. داداش هم می فهمید و می گفت: "خوب بگو پیچ نزند. جاده صاف را برود." یک بار من توی حرفش آمدم و گفتم: "داداش دست خودش که نیست. تقصیر دلش است. چه کار کند! خوب پیچ می زند." یکهو سرم داد کشید و گفت:" داداش و کوفت. اگر یک دفعه دیگر به من بگویی داداش، خودت می دانی." من و مرتضی و مریم ساکت به هم نگاه کردیم. چند لحظه بعد، داداش که صورتش خوشگل شده بود و لبخند روی لبانش عینهو غنچه ای که باز شود، شکوفته بود، گفت: "امشب می خواهم خبر خوبی به شما بدهم." حرفش را ناتمام گذاشت و مادر را صدا زد. مادرکه داشت نخود و سیب زمینی آبگوشت را می کوبید، گفت:" الان می آیم." همگی توی هال جمع بودیم. داداش که موهایش را همیشه پسرانه کوتاه می کرد و شلوار جین می پوشید و هیچ وقت دست خالی به خانه نمی آمد و کاملا حکم داداش را برای ما داشت، به مادر گفت کنار دستش بنشیند. مادر نشست. هر وقت چشم های مادر از چیزی تعجب می کرد، گشادتر و مهربان تر به نظر می رسید. داداش انگار خجالت می کشید حرفی را که در دهانش بود، بیرون بریزد. شاید هم داشت مزه مزه اش می کرد. بالاخره گفت:" کاش پنج سال پیش بود. بابا زنده بود و هر شب بوی عطر سنگگ تازه ی دکانش مثل آن وقت ها توی خانه می پیچید." من از گوشه ی چشم یکی یکی را پاییدم. همه ساکت سرشان را زیر انداخته بودند. داداش ادامه داد: "نمی خواستم با حرف هایم شما را ناراحت کنم. خواستم بگوییم ..." باز مکث کرد. همه ی چشم ها به دهان او دوخته شده بود. داشت قلبم از سینه بیرون می آمد. بالاخره داداش گفت: "خواستم بگوییم خیال دارم ازدواج کنم." انگار بمب منفجر شد. همه یک صدا گفتیم: "ازدواج!" به گمانم دل همه ی ما از تو خالی شده بود. داداش گفت: "امروز یکی از همکارها که خیلی دوستش دارم، توی اداره از من خواستگاری کرد." به مادر خیره شدم. به نقش بز روی گبه بختیاری زل زده بود. نگاهم را به مرتضی انداختم . نگاه ما مثل تیله به هم خورد. مریم از جا بلند شد؛ دست هایش را دور گردن داداش حلقه کرد؛ بغضش ترکید. مادرچشم از بز گبه برداشت؛ سرش داد کشید:"خفه خون بگیر دختر! واسه چی گریه می کنی؟ خوب خواهرت می خواهد عروسی کند. باید بخندیم. شاد باشیم." آن وقت خودش شروع کرد بشکن زدن و گفت: "بگو مبارک باشد." مریم نگفت مبارک باشد. مادر خودش به داداش نگاه کرد و گفت: "مبارک باشد." بعد رو کرد به من و مرتضی و گفت: "شنیدید؟ خواهرتان می خواهد به سلامتی عروس بشود. خوش حال باشید." اما ما خوش حال نبودیم. آخر اگر داداش عروس می شد، رنگ زندگی ما مثل تابلوی کهنه ی قدیمی می شد که به درد نگاه کردن نمی خورد. حرف مادر که تمام شد، سکوت خانه را فرا گرفت. سر شام هم کسی چیزی نگفت. فقط مادر گاه گاهی به داداش خیره می شد و آه می کشید. بعد از شام داداش خسته بود. خودش گفت خسته است. رفت که بخوابد. مادرمشغول جمع آوری ظرف ها شد. من و مریم و مرتضی کنارهم نشستیم و پتویی سرمان کشیدیم. در تاریکی زیر پتو پچ پچ کنان راه هایی را که به نظرمان می رسید داداش ازدواج نکند به یک دیگر می گفتیم که مادر آمد و پتو را از سرمان پس زد و گفت: "واسه ی چی شام غریبان را ه انداختید؟ مگر فردا درس و  مدرسه ندارید؟ پا شوید بروید سرجایتان بخوابید." از زیر پتو بیرون آمدیم. هر کسی به رختخواب خودش رفت. من هم روی دوشکچه ام دراز کشیدم. مادر بیدار مانده بود و ریز ریز با خودش حرف می زد. شاید هم ورد می خواند و فوت می کرد که دادش به خانه ی بخت نرود. صدای گریه اش را یک لحظه شنیدم. دلش بد جوری گرفته بود. فهمیدم بشکن زدنش الکی بود. ته دلش راضی نبود. همه می دانستیم با رفتن داداش شیرین شیرازه ی زندگی ما از هم پاشیده می شود. مادر دوباره باید کار پیدا می کرد؛ از خانه ی این و آن گرفته تا سالن آرایشگاه ها و... اما به روی خودش نمی آورد. از طرفی شیرین به سن سی سالگی می رسید. مادر سرش را روی بالش گذاشت ؛اما من بیدار ماندم. از فردای آن شب ، شادی انتظار کشیدن از خانه ی ما رخت بربست. داداش که می آمد، تنها سلام کردن بود. مرتضی سرش را می کرد توی کتابش. من برای مریم دیکته می گفتم. خودم امتحان ریاضی داشتم. حوصله ی خواندن نداشتم. مرتضی دوم راهنمایی بود و من پنجم دبستان . باید از او کمک می گرفتم. اما او هم حوصله نداشت. دیگر کسی به فکر آرزوهایش که از کیف داداش بیرون بیاید، نبود. داداش هر چه که می آورد، روی زمین می گذاشت؛ بعد ساکت می نشست و تلویزیون تماشا می کرد. ما مدام زیر چشمی دل سیر نگاهش می کردیم و دلواپس شبی بودیم که بگوید فردا شب خواستگارش به خانه ی ما می آید. اما داداش انگار روزه ی حرف نزدن گرفته بود. نم نمک ما به سکوت او و خانه عادت کردیم و صدا زدن "داداش " از زبانمان افتاد. مرتضی با نگرانی از من می پرسید: "پس خواستگار داداش چه شد؟" و من هم از او می پرسیدم. مادر هم دچار دل شوره ی بدی شده بود. مدام از داداش می پرسید: " پس خواستگارت چه وقت به خانه ی ما می آید؟"  شیرین هر بار بهانه ای می آورد. پیدا بود رد گم می کند. آن چه را که توی دلش داشت، از مادر مخفی می کرد. شاید می خواست با خودش کنار بیاید. تا این که یک شب خوش حال به خانه آمد. چشم هایش برق می زد. به مرتضی گفتم: "انگار موشکش را به هوا فرستاده." مرتضی خندید و گفت : "منظورت چیه؟"  گفتم: "حتما می خواهد بگوید که خواستگارش فردا شب به خانه مان می آید." حرفم تمام نشده بود که داداش کیفش را وسط اتاق خالی کرد. شکلات ، سنجاق سر، جوراب و ...بیرون ریخت . در حالی که می خندید به یک یک ما گفت که تصمیم خودش را گرفته است. یادمان باشد که از این به بعد کسی حق ندارد او را شیرین صدا بزند. مثل گذشته همان داداش بعد از بابا است. من و مرتضی گیج به یکدیگر ذل زدیم. مادر، شیرین را بغل گرفت و بوسید. احساس کردم مادر نفسی به راحتی کشید. مریم خودش را بغل داداش انداخت و دست هایش را دور گردن او گره کرد. آن شب داداش چه قدر زیبا شده بود. مرتضی هم این را گفت.

حالا از آن روزها و شب ها، سال ها گذشته است. موهای داداش خاکستری شده است و چروک های صورتش قابل شمردن نیست؛ اما هم چنان برای ما همان داداش است. جای مادر خالی است. تنها داداش فرصت دارد سر خاکش برود و برایش فاتحه بخواند. یادم می آید مادر که بود، هر وقت از او می پرسیدم: "راستی شیرین چرا با خواستگارش ازدواج نکرد؟" می گفت: "برای این که همیشه همان داداش بماند."

                                                                     از: سرور محمدی  

/ 0 نظر / 5 بازدید