یازده سال بعد

می گفت: زمان با حوادثش ما را به دنبال خود می کشاند بدون آنکه حتی صدای

قدمهایش را شنیده باشیم. ناباورانه می گوییم ای وای، مثل برق و باد گذشت.تنهادلمان

به خاطراتش خوش است که پشت سالها فراموشی پنهان می ماندتا اینکه اتفاقی باعث

تلنگرخوردن آنها شود. جعبه ای را نشانم داد روبان صورتی رنگی رویش پاپیون شده بود.

پرسیدم: داستان چیه کیان؟ جعبه را باز کرد شیشه داخل آن را بیرون آورد و بو کشید.

گفتم: این بو خیلی آشناست.

گفت: عطر خوشی که ستاره همیشه به خودش می زد. بارها بر سر این عطر با ستاره

شوخی داشتیم. او حاضر نمی شد اسم عطر را که هر روز به خودش می زد به من

بگوید. می گفت آن را کسی به او هدیه داده است که نمی خواهد هیچ کس دیگری

خریدن آن را برایش تکرار کند، حتی من که همسرش هستم. من هم چون او را به

خوبی می شناختم و به دوست داشتنش نسبت به خودم شک نداشتم می گفتم من

از علاقه تو به این عطر حسودیم می شود. اما او همچنان با ظرافت های شیرین

زنانه اش از گفتن اسم عطر و اینکه چه کسی آن را به او هدیه داده بود خودداری

می کرد. کم کم وجود عطر در زندگی ما به شکل رازی درآمد که گاهی برای من دلهره

آور می شد و سخت به فکر فرو می رفتم اما عکس العمل نشان نمی دادم. این شوخی

یا بازی یا راز یا هر چه که اسمش را می شد گذاشت سالها میان من و ستاره وجود

داشت تا اینکه یازده سال  پیش که داشتیم از ایران خارج می شدیم، ستاره با عجله

خرت و پرت های زندگی را جمع و جور کرد و توی چند کارتن ریخت و در انباری منزل

شما گذاشت. شاید از دستپاچگی جعبه عطر را هم در کارتن انداخت.

راستش مادر بعدها که فهمیدم جعبه عطر را جا گذاشته است خوشحال شدم آخر

از پنهان کاریش خسته شده بودم دیگر احساس اینکه رقیبی همیشه بین من و ستاره

باشد وجود نداشت. اما کمی که زندگی مان سر و سامان گرفت. ستاره یادش آمد

جعبه عطرش را جا گذاشته است آنوقت مدام غصه می خورد. بارها به او گفتم تو که

اسم عطر را می دانی برویم آن را بخریم. می گفت دلش برای آن جعبه و شیشه اش

تنگ شده است. حالا می خواهم غافلگیرش کنم و هر طور شده راز این عطر را بفهمم.

خندیدم و گفتم: واقعا شما مردها آدمهای عجیبی هستید از کاه کوه می سازید...

حرفم تمام نشده بود که کیان با صدای بلند ستاره را از اتاق خواب صدا زد. ستاره آمد،

گفت: چی شده کیان؟  

کیان هیجان زده گفت: یافتم، کشف کردم.

ستاره پرسید: چه چیزی را یافتی؟

کیان گفت: رازی را که بختک ذهنم شده بود و جعبه عطر را به ستاره نشان داد.

ستاره در حالی که چشمانش گرد شده بود، یکدفعه جیغ کوتاهی کشید، جعبه را از

دست کیان گرفت.

گفت : عطر عزیزم. چند لحظه جعبه را روی سینه اش گذاشت و از ته دل آه کشید،

آنوقت با صدای گرفته ای گفت:  عطر را مادرم شب تولد پانزده سالگیم به من هدیه داد.

شش ماه بعد سرطان او را از من گرفت. این عطر بوی گرمی و مهربانی های او را می

دهد. برای همین دلم نمی خواست هیچ کس دیگری حتی او که همسرم بودی خریدن

آنرا تکرار کند. ستاره به اطاق خواب برگشت .

از گوشه چشم کیان را نگاه کردم. محزون از جا بلند شد به دنبال ستاره از سالن

بیرون رفت. جای خالیشان را در سکوت سنگین و دلتنگ فضا احساس کردم. یادم آمد

دو هفته دیگر برای برگشت پرواز داشتند.

/ 0 نظر / 9 بازدید