آفتابِ فردا زیباست

 

آفتابِ فردا زیباست!

چه بی خیال بودیم آن روزها که معنای گذشت زمان را درک نمی کردیم. هر اتفاق برایمان تجربه ای به حساب می آمد که از آن یا پند می گرفتیم و یا به دنبال کشفی    می گشتیم. آن قدرشور، شوق، شیفتگی و غرور داشتیم که هیچ چیزی را به حساب گذر عمر نمی گذاشتیم و گمان می کردیم پیوسته همان خواهیم ماند که هستیم. سر نترس داشتیم و در مقابل هیچ سختی یا مشکلی تسلیم نمی شدیم. باور نداشتیم با سپری شدن هر روز، ماه و سال به جایی می رسیم که دیگر از آن همه انرژی برای تقابل با زندگی و یا از آن غرور، سرسختی، تلاش ، کار و دوندگی نشانی نباشد؛  که دیگر عطش  به این جا و آن جا دست یافتن، به پست و مقام رسیدن فرو کش کند و همه این ها با آدمی فاصله گیرند و کم کم بی رحمانه بگریزند و انسان را تنها بگذارند.

قرن عجیبی است.ظهور جادویی فناوری های نوین در زمینه ی  ارتباطات، امکان سفر به سراسر دنیا و دیدار مجازی با عزیزان را بر روی یک صفحه ی کوچک  فراهم کرده است؛ اما دردا که فاصله ی عمیقی میان آدمیان ایجاد و اطرافیان و نزدیکان را از هم دور کرده است؛ چنان که محبت، عاطفه، دوست داشتن هر روز کم رنگ تر می شود و وای از روزی که به فراموشی سپرده شود. دیگر کسی حوصله ی حضور امثال تو را ندارد؛ به خصوص که اگر به انتها ی خط  زندگی رسیده باشی. گاه چنان از یاد می روی که گویی بدون خاطره ترین انسان روی کره زمین بوده ای؛ انگار وجود فیزیکی نداشته ای و یا اصولا پا به عرصه ی حیات نگذاشته ای واکنون نیز که در غافله ی زندگی، ساربان زنگ پایان راه را می نوازد،  کسی به تو نمی اندیشد . جای هیچ گله ای از روزگار نیست. بی شک هر انسانی که به جهان آمده، رسالتی به عهده داشته که آنرا یا کامل و یا ناقص انجام داده است. اگر در انجام رسالتش از خود رضا یت مندی داشته باشد، آدم موفقی بوده است و اگر رضایت مندی نداشته باشد، جای تاسف برای خود او می شود و در یاس و افسوس به سر خواهد برد؛ چرا که آدمی باید به خودش حساب پس بدهد نه به دیگران. بگذریم ...

 فراموش نکنیم که همواره آفتابِ فردا زیباست. من هرروز به آفتابِ فردا می اندیشم برای آن که دلم می خواهد سهم آفتابم را حتی اگر پریده رنگ  هم باشد، با اطرافیان خوبم تقسیم کنم .

نویسنده : سرور محمدی 

/ 0 نظر / 13 بازدید