از داستان سایه سرو (مجموعه دو چشم جادو)

نانوائی شلوغ بود پسر پشت به کیسه های آرد ایستاد. دزدانه شاطر را می پایئد. دکان 

که خالی شد، شاطر پرسید: "چندتا نون میخوای؟" 

_کار می خوام.

شاطر براندازش کرد. پسر دید در سفیدی چشمهای او خون مردگی بود. 

شاطر پرسید: "چند سالته؟"

_ده سال.

_بابات اجازه میده کار کنی؟

_بابام نیس.

_مادرت چی؟

_زمین گیره.

_برادر بزرگتر داری؟

_خواست بگوید دارد، یادش آمد که نمی دانست او کجاست. سرش را پایین انداخت.

شاطر گفت: "کسی هست ضامنت بشه؟"

پسر همچنان ساکت ماند.

_برو شناسنامه تو بیار.

/ 0 نظر / 10 بازدید