خواب از چشمانم پر یده

امشب یه دونه ستاره ام توآسمون نیس، عمه مینا . آخه هوا ابریه. اگه ابرا کنار نرن، ستاره ی من پیدا نشه، چطور بخوابم ؟ شما چطور خوابتون می بره ؟اصلا به فکر مامان نیستید که نیو مده؟ هوا تاریکِ تاریک شده .می گم الان کجاس ؟       می ترسم دیگه بر نگرده !

می شنوی عمه مینا ؟ صدای مادر آنالیلا می یاد . داره آوازه می خونه. پسرشو  "عراقیا " بردن. به جای گریه، مثل پرنده ها آواز می خونه. می گه آواز که             می خونه، دلش وا می شه. 

راست می گه ؟ شما م می گی آواز خوندن یه جور گریه کردنه؟ یعنی پرنده ای که آوازمی خونه، می خواد دلش وا بشه ؟

 خانم معلم سرم داد زد: "تو که نمی تونی با چوب زیر بغل ورزش کنی، واسه چی یهگوشه نمی شینی ؟" آنا لیلا پرید تو حرف خانم معلم وگفت :" خانوم ما گفتیم دنبالمون بکنه ." من گفتم :" آخه چقدر یه گوشه بشینم !؟ " خانم معلم به آنا لیلا اخم کرد و گفت : "حرف نباشه! برو یه گوشه بگیر بشین ." من که برم کلاس سو م، دیگه مدرسه نمی رم. 

آنا لیلا دست به سرم کشید وگفت :" ستاره جون غصه نخور. بیا بریم یه چیزی نشونت بدم." اون وقت دو تایی رفتیم تو کلاس. جورابشو که درآورد، دیدم جه گلهای قشنگی روی انگشتهای پاشه. گفتم:" اینا چقدر قشنگن!" خندید و گفت:
_ هر دختری که می خواد عروس بشه، مادرم می ره خونه شون، با حنا کف دستا و روی انگشتای پاش، گل می ذاره.
_ مگه تو عروس شدی؟
_ خب یه روز می شم.
_ اما من هیچ وقت عروس نمی شم.
_ واسه جی؟
_ تا حالا دیدی یه عروس فلج باشه؟
مامان گفت:" اگه واکسنشو سر وفت زده بودیم، پاش فلج نمی ش." بابا گفت:" تاریخ واکسن گذشته بود. خب واسه چی باور نمی کنی!؟" ماما« گفت:" می خوام پاشو عمل کنم!" بابا گفت:
_مگه دکترا نگفتن دیگه دیر شده؟
_می برمش خارج.
_با کدوم پول!؟
_ از زیر سنگ هم شده، جور می کنم.
با توام عمه مینا، خوابی! خوش به حالت! اگه منم خوابم ببره، خوابای قشنگ قشنگ می بینم. یه دفعه خواب دیدم، مامان دو تا بال بسته به شونه هام، منم دارم باهاشون پرواز می کنم، مثل عقاب. نمی دونی جه کیفی داشت. عین گرم به هوا بود. هی از روی این کوه می پریدم رو اون کوه، از اون کوه، رو این کوه. یهو بالام شکست، گروپی افتادم پایین.
کاش خوابمو واسه مامان نگفته بودم! وقتی گفتم، زد زیر گریه و گفت:
_ ستاره جون غصه نخور. قول می دم پاتو خوب کنم . بذار پولش فراهم بشه.
شما خیلی دیر دیر می آی خونهء ما عمه مینا، واسه همین از هیچی با خبر نیستی. نمی دونی که مامان هر روز حامله می شه، می ره می زاد و می آد. حاملهء راس راسکی که نه. شکمشو پارچه می بنده که بزرگ بشه، انگار حامله باشه. اون وقت بواشکی یه چیزایی لای پارچه می ذاره، از خونه می ره بیرون. وقتی می آد، دوباره شکمش کوچیک شده؛ انگار که رفته زاییده. خنده داره مگه نه!؟
آخه می شه بعضی از زنا جونور بزان؟ مثلا هشت پا؟ بچه ها تو مدرسه می گن، زنای بد هشت پا می زان.
بابا دست مامانو گرفت، پرتش کرد رو زمین. من جیغ کشیدم. مامان گفت:" چیزی نیست ستاره جون."
_دیگه نمی ذارم از خونه بری بیرون.
مامان مثل همیشه که لباشو یه جوری می کنه، یعنی به تو مربوط نیس، لباشو اون جوری کرد و گفت:" بیجا کردی!" بابا گفت:" می گیرن می برنت، زندیگیمون از هم می پاشه! من و این بچه چه گناهی کردیم؟" مامان پشت به بابا کرد و گفت:" بی وجدان!" بابا رفت که مامانو بزنه. مامان دستشو این طوری گرفت جلوی صورتش. من زدم زیر گریه، لنگون لنگون رفتم مامانو بغل کردم. بابا گفت:
_ به درک! هر کاری دلت می خواد بکن.
کاش بابا آشپز اداره نبود. شبا دیر می آد خونه. مگه آشپزی اداره خیلی کار داره عمه مینا؟ کاش بابا کفاش بود. شاید می تونست یه کفش مخصوص واسه من درست کنه که این میله ها رو به پام نبندم و چوب زیر بغل نگیرم.
مادر آنالیلا پشت تلفن گفت که سر کوچه انارکی گرفتنش. می گفت: « مامان داشته نمی دونم چی می فروخته! دو تا مأمور اومدن با ماشین برذنش.» مادر آنالیلا گفت: « بیا ستاره جون، با بابات حرف بزن.»

بابا از پشت تلفن گفت:
ستاره جون دختر خوبی باش. بمون پیش آنالیلا تا عمه مینا بیاد ببردت خونه خودمون. منم زود می آم. بهت قول می دم.
خوب شد شما اومدی عمه مینا. نصف شب شده، بابا هنوزم نیومده. کاش میدونستم الان مامان کجاست! امشب نمیدونم واسه چی خواب از چشام پریده. مادر آنالیلا هنوز بیداره. صدای خوندنش می یاد. ستاره ها هم زیر ابرا موندن. ستارهء منم توی آسمون پیداش نیس.

 

                                     از: مجمو عه داستان های کوتاه

                                             آن دوچشم جادو

                                               سرور محمدی 

                                                انتشارات زال

                                               

 

/ 0 نظر / 20 بازدید